تبليغاتX
تامین اجتماعیSOCIAL SECURITY
 
تامین اجتماعیSOCIAL SECURITY
 
 
شرحی بر احوال نظام تامین اجتماعی در ایران و جهان
 

خدا را شکر که ایران در زمان تسط بیگانگان خصوصا استعمار پیر زبان رسمی خود را مثل هند و مالزی و غیره به انگلیسی تغییر نداد و زبان شیرین فارسی و خصوصا نوشتار علمی بر اساس کتابت فارسی را حفظ کرد که اگر چنین نبود حالا اقتصاد خوندهایی مثل من باید کلی زجر و مرارت متحمل می شدیم تا یک کتاب و مقاله ای به رشته تحریر در آوریم. کلی چاپخونه و ویراستار و مجله علمی داخلی و مترجم و غیره هم بیکار می شدند و خلاصه حفظ نوشتار فارسی کلی مبادلات بازاری و اشتغال ایجاد کرده و امثال بنده با ترجمه چند تا مقاله و کتاب با افتخار خودمون رو محقق معرفی می کنیم و کلی رزومه پر می کنیم هر سمی نهاری هم که پیش رو باشه در مدت سه سوت یک چکیده یک صفحه ای تهیه و ارسال می کنیم و در مدت شش سوت کل مقاله رو می نویسیم (می دیم برامون ترجمه کنند) بعد پشت تریبون بجای اون بنده خدایی که کلی در مورد این موضوع  فکر کرده و وقت گذاشته قیافه می گیریم و باد در غب غب می اندازیم. اگر این کار ترجمه نبود اقتصاد خونده ها چکار می کردند؟ باز هم خدا را صد هزار مرتبه باید شکر کرد در غیر اینصورت بالای 90 درصد ما بیکار بودیم. نهایت تالیف یک کتاب توسط یک اقتصاد خونده می شه گردآوری چندتا ترجمه – برداشت جدید از تالیف – مقاله های تالیفی هم همینطور، خیلی هنر توشون به خرج بره یک مدل با چندتا داده ساختگی و مدل ادیت شده بهش اضافه می کنند – چون مقاله شیک می شه- بعد محقق مولف اونو چاپ می کنه. فرض کنید زبان علمی کشور انگلیسی بود، چه فاجعه ای رخ می داد. استادها مجبور می شدند کتاب های روز دنیا رو تدریس کنند، دانشجوها هم علاوه بر اینکه متحمل زحمات زیاد جهت فراگیری زبان انگلیسی می شدند باید دست از جزوه های اساتید می کشیدند و کتاب اصلی رو می خوندند -احتمالا تمام و کمال - اگر این اتفاق رخ می داد دعوای شیرین گزینش صحیح لغت یا واژه جایگزین فلان و بهمان نیز وجود نداشت -که دلمشغولی خیلی از اقتصادخونده هاست-. باید دست این وزیر علوم رو بوسید که اینقدر بر نوشتار فارسی تاکید داره، باید به این دولت کلی آفرین گفت که به حرف اقتصاد خونده ها توجه نمی کنه باید اینکار رو بکنه مگه جامعه اقتصاد خونده های کشور چه کار خاصی انجام دادند؟ هر وقت ازشون سوالی مطرح می شه چهارتا نظریه و کار ترجمه ای رو می کنند. بعد توقع داریم بهمون نگند کار تحقیقی نظری نمی خوایم کار کاربردی بهمون تحویل بدید. چقدر خرده گرفتیم وقتی این حرف ها رو بهمون زدند. مدیر یک شرکت و یک سازمان یا مسول دولت با گزارش چند صد صفحه ای کیلویی که 90 درصد وزنش مروری بر ادبیات موضوع هست چکار می کنه؟ اقتصاد خونده نکته سنجی گفته روزی برای کارخانه ای که می خواستم راه بیندازم یک طرح توجیهی نوشتم با انواع تحلیل هایی که خوانده بودم وارد عمل که شدم همش رو دور ریختم چون اجرایی نبود. در این نوشتار نمی خوام به اشکالات وارد بر علم اقتصاد، روش تدریس، ضعف سیلابس های درسی و غیره بپردازم اما سوال اینجا است که ادبیات ترجمه ای به سود یا زیان حوزه علمی اقتصاد کشور است؟ این امر موجب کاهش تعداد تالیفات و کم کاری اقتصاددانان گردیده؟ آیا بایستی ترجمه کتب و مقالات تخصصی توسط متخصصین اقتصاد صورت پذیرد؟ و بالاخره اگه این امر مضراتش بیشتر از فواید آن بوده چطور می توان آنرا تصحیح کرد؟

 |+| نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت   توسط حسام نیکوپور HESSAM NIKOPOUR  | 

رشد سرمایه داری ابتدا به ساکن و خلق الساعه نیست. چنین تحولی منوط به انباشت اولیه چیست؟ در یک قطب آزاد شدن نیروی کار مولد و در قطب دیگر انباشته شدن سرمایه از راهی غیر از استثمار سرمایه داری (اضافه ارزش). فرآیند انباشت اولیه در کشورهای گوناگون به اشکال مختلف و متنوعی انجام گرفته و می گیرد. در انگلستان این فرآیند از راه جدا شدن قهری روستائیان از زمین، تصرف اراضی دولتی،تصرف زمین های متعلق به کلیسا، وام های دولتی، غارت مستعمرات و غیره انجام پذیرفته است. از آنجا که در نظام فئودالی ایران "زمین بستگی" وجود نداشت، آزاد ساختن نیروی کار مساله عمده ای نبود اما دشواری اساسی کمبود سرمایه لازم بود. در میانه قرن 19 ایران یک کشور ورشکسته بود. در سراسر قرن 18 و اوایل قرن 19 ایران دستخوش جنگ های بیگانگان و نیز جنگ های بیرحمانه فئودالی بود مانند جنگ های میان فئودال های افشار و زند و قاجار و افغان که سراسر ایران را به خاک و خون کشیدند. کشتار هایی مانند قتل عام مردم کرمان یا نابینا کردن آنها توسط آقا محمد خان قاجار مسلما اثرات فراوان مادی و معنوی بر ایران داشته است. بطور کلی نیروهای مولد تخریب شده بودند. جمعیت شهرهای بزرگ از چند ده هزار نفر فراتر نمی رفت. جمعیت تهران را حدود 90 هزار نفر و اصفهان را در حدود 80 هزار نفر تخمین زده اند در صورتیکه اصفهان در زمان اعتلای صفویه بسیار بیشتر از این رقم جمعیت داشته است. میرزا ابولقاسم قائم مقام در ارتباط با ویرانی نیروی مولد می نویسد: "عمله شاه جیره می خواهد گرانی ولایت را خراب کرده جیره مالیات از مملکت وصول نمی شود از شاه پول نمی رسد. قشون بی پول جنگ نمی کند. دشمن بی جنگ از پیش به در می رود ....". در نیمه قرن 19 ایران در یک رشته جنگ ها با روسیه تزاری دچار شکست های سخت شد. در عهدنامه ترکمن چای محکوم و متعهد گردید تا 10 کرور یعنی 5 میلیون تومان به عنوان جریمه و خسارت به روسیه بپردازد. برای پرداخت این مبلغ دربار ورشکسته قاجاری چیزی در خزانه نداشت. بعدا تزار در سفر خسرومیرزا به روسیه یک کرور آنرا بر شاه بخشید. در زمان حاجی میرزا آقاسی 290 هزار تومان دیگر آن تادیه شد و در نهایت در سال 1270 قمری دولت تزاری از بقیه آن صرف نظر کرد. امیر کبیر با تدابیر پر دامنه تعادل و توازن بودجه ایران را برقار کرد اما مبلغ قابل توجهی جهت سرمایه گذاری باقی نماند. در مقابل توکیو در سال 1800 میلادی یک میلیون جمعیت داشت حتی بیشتر از لندن و پاریس این موضوع از رونق کسب وکار و تجارت خبر می دهد. نکته قابل تامل آن است که تا سال 1854 درهای ژاپن بر روی کشورهای خارجی بسته بود. قیام ها و شورش های  دهقانی ایران در قرن 19 بسیار اندک بوده است در حالی که طی ده سال 1842-1832 بیش از نود شورش دهقانی دژ و باروی فئودالیسم را در ژاپن به لرزه درآورد. در نیمه دوم قرن 19 دولت ژاپن تلاش فراوانی در جهت رشد و گسترش صنعت نمود و مبالغ هنگفتی در امور زیر بنایی صرف کرد.  لذا شرایط لازم جهت انتقال از فئودالیسم به سرمایه داری در ژاپن فراهم و در ایران این شرایط وجود نداشت. تنها راه گذار ایران به مرحله سرمایه داری استفاده از سرمایه خارجی بود. سرمایه خارجی در راه گذار روسیه و ژاپن از فئودالیسم به سرمایه داری نقش شایان توجهی ایفا کرد. در روسیه پس از اصلاحات دهه 60 قرن 19 سرمایه فرانسوی و بلژیکی نقش موثری در روند رشد سرمایه داری ایفا کرد. ژاپن در سال 1859 با انتشار اوراق قرضه در انگلستان مبلغ 5 میلیون پوند وام گرفت. اما آیا استفاده از سرمایه خارجی می توانست راه را برای گذار ایران به رشد سرمایه داری در شرایط یک رژیم متزلزل و پریشان از لحاظ سیاسی – شاه جوان، دخالت های مهد علیا و .... – هموار نماید؟ یا اینکه این امر موجب اسارت ملی بیشتر کشور می گردید؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت   توسط حسام نیکوپور HESSAM NIKOPOUR  | 

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.  دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد .بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

 |+| نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت   توسط حسام نیکوپور HESSAM NIKOPOUR  | 
 
  بالا